دارستاني بلاگ
خوش آمدید
سبک در اصطلاح ادب،عبارت است از روش و شیوه خاص که گوینده یا نویسنده ادراک و احساس خود را بدان بیان می کند. شعر فارسی را عموماً بر چهار سبک تقسیم کرده اند: سبک خراسانی ( یا ترکستانی و یا سامانی ) سبک عراقی سبک هندی سبک بازگشت ولی بر این چهار سبک باید سبک شعر نو یا شعر معاصر را نیز افزود. البته نامگذاری این تقسیم بندی،پایه ی علمی معتبری ندارد و تنها یه جنبه ی مکانی آن توجٌه شده است. بدین معنی که بیشتر گویندگان سبک خراسانی ، از مردم خراسان و بیشتر گویندگان سبک عراق از اهالی عراق عجم و اکثز شاعران سبک هندی مفیم هندوستان بوده اند. 1.سبک خراسانی سبک شاعران عهد سامانی و غزنوی را سبک خراسانی گویند. از جمله نمایندگان این سبک ،رودکی،شهید بلخی،دقیقی،فرخی سیستانی،عنصری،منوچهری دامغانی و ناصرخسرو را می توان نام برد. اشعار این سبک از حیث نوع بیشتر قصیده است و از لحاظ لفظ ، ساده،روان و عاری از ترکیبات دشوار است و واژه های عربی در آن اندک است و از لحاظ معنی صراحت و صداقت لهجه،تغییرات و تشبیهات ساده و ملموس،از اختصاصات مهم این سبک است. مضمون بیشتر اضعار این سبک ، بیشتر وصف طبیعت و مدیحه و شرح فتوحات پادشاهان و گاه پند و اندرز بوده است. این سبک تا قرن ششم هجری نیز رواج داشته است.برای نمونه ابیاتی از قصیده معروف رودکی نقل می شود : بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی سرودگویان گویی هزاردستان بود شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم عصا بسیار که وقت عصا و انبان بود.. 2- سبک عراقی. این سبک در حوزه ی عراق عجم ( نواحی مرکزی ایران یعنی ری ، اراک ، غم ، اصفهان و شیراز ) از اواخر قرن ششم تا قرن نهم هجری رواج و ادامه داشته است ابوالفرج رونی و سید حسن غزنوی و انوری و جمال الدین اصفهانی و ظهیرالدین فاریابی و نظامی و خاقانی از بنیانگذاران،و کمال الدین اصفهانی و سعدی و مولوی و عراقی و حافظ و عدٌه ای دیگر،از نمایندگان این سبک بشمار می روند. در این سبک ،قصیده بیشتر جای خود را به غزل، و سادگی و روانی و استحکام، جای خود را به لطافت و کثرت تشبیهات و تعبیرات و کنایات زیبا و تازه و در این حال دقیق و باریک داد. واژه های تازی نیز فزونی یافت. با ورود تصوف و عرفان در شعر گویندگان عارفی همچون سنایی،عطار،مولوی،حافظ و دهها شاعر دیگر ظهور کردند. ضمناً مضامین اخلاقی و تربیتی و پند و اندرز جای مدایح مبالغه آمیز را گرفت. برای نمونه،غزلی از حافظ که شعر او اوج سبک عراقی است نقل میشود: ملکت عاشقی و گنج طرب هرچه دارم زین همٌت اوست من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه ی محبٌت اوست 3- سبک هندی از قرن نهم به بعد به علت استقبال دربار ادب پرور هند از شاعران پارسی گوی،و همچنین به علت عدم توجٌه پادشاهان صفوی به اشعار متداول مدحی ، گروهی از گویندگان به هندوستان رفتند و در آنجا به کار شعر و شاعری پرداختند. اینان به واسطه ی دوری از مرکز زبان و تمایل به اظهار قدرت در بیان مفاهیم و ناکت دقیق و حس نوجویی وتفنن دوستی و به سبب تاثیر زبان و فرهنگ هندی ودیگر عوامل محیط ، سبکی بوجود آوردند که سبک هندی نامیده می شود. برخی از ادبا این سبک را سبک اصفهانی نامیده اند. این سبک تقریبا از قرن نهم تا سیزدهم هجری ادامه داشت و از ویژگی های آن، تعبیرات و تشبیهات و کنایات ظریف و دقیق و باریک ،ترکیبات و معانی پیچیده و دشوار را می توان نام برد. از میان گویندگانی که در این سبک شعر سروده اند نام اینان در خور ذکر : کلیم کاشانی،نظیری نیشابوری،عرفی شیرازی، بیدل، ضاحب تبریزی، غنی کشمیری، وحید قزوینی و طالب آملی . از گویندگان این سبک تک بیتی های نغز و دلاویزی بر جای مانده است که اغلب صورت ضرب المثل پیدا کرده است. عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد خمیر مایه ی دکان شیشه گر سنگ است (( وحید قزوینی )) 4- بازگشت ادبی از اوایل قرن سیزدهم هجری تحولی در شعر فارسی پدید آمد و گروهی از گویندگان، به سبک هندی که بتدریج به ابتذال کشیده شده بود پشت پا زدند و به پیروی از سبک شعرای قدیم از قبیل فرخی و منوچهری و انوری و خاقانی و سعدی پرداختند که در راس آنان مشتاق و هاتف و عاشق اصفهانی و آذر بیگدلی قرار دارند . برخی از دیگر شاعران این سبک عبارتند از :قآنی شیرازی، سروش اصفهانی،محمود خان، صبا، نشاط اصفهانی. شیوه ی شاعری این استادان را ((بازگشت به سبک قدیم)) نامیده اند. مثلا قآنی قصیده ی معروف خود را با مطلع زیر ، به اقتفای ((قصیده ی فرخی سیستانی)) سروده است : به گردون بامدادان تیره ابری ور شد از دریا جواهر خیز و گوهر ریز و گوهر بیز و گوهر زاد شعر معاصر این اصطلاح به مجموعه اشعاری که در نیم اخیر خارج از اسلوب متقدمان سروده شده است اطلاق می شود. تحول شعر فارسی از نظر محتوا و موضوع، پیش از مشروطیت و همراه آن روی داد امٌا این تحول که نتیجه دگرگونی روح اجتماعی بود در قلمرو مضمون، محدود نماند و شاعران پس از مشروطیت در جستجوی قالب های تازه بر آمدند از نخستین نمونه های اینگونه جستجو که به توفیق کامل همراه بود، قطعه ی معروف ((یاد آر ز شمع مرده یاد آر)) علامه ی فقید علی اکبر دهخداست که در سال 1326 قمری به یاد هم رزم و هم گام خود میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل سروده است و در آن نوع قافیه بندی و بعضی از اجرا و شیوه ی تعبیر و بیان دارای تازگی است و برخی آن را نقطه ی عطف تحول شعر معاصر می دانند . بعد از دهخدا برخی از شاعران معاصر از قبیل ملک الشعرای بهار و ابوالقاسم لاهوتی و دیگر شاعران متجدد به ساختن دو بیتی های پیوسته ((چهار پاره)) پرداختند که تا سال های پس از شهریور 1320 یکی از قالب های رایج شعر فارسی به شمار می رفت از نمونه های موفق این گونه اشعار،((قطعه ی کبوتران من)) اثر ملک الشعرای بهار است که بند نخستین آن این چنین است : بیایید ای کبوتر های دلخواه بدن کافور گون پا چون شنگرف پبرید از فراز بام و ناگاه به گرد من فرو آیید چون برف در همان هنگام که این دسته شاعران با مواضین عروضی قدیم در حدود اعتدال سرگرم ایجاد تحولی بودند نیما یوشیج در مجله ی موسیقی (1318 شمسی) به نشر شعرهای پرداخت که در آنها علاوه بر تازگی در بیان و تشبیهات و استعارات مواضین عروضی شعر فارسی نیز مانن شعر قدیم رعایت نشده بود.اینگونه شعر ها در سال های پس از شهریور 1320 طرفدارانی یافت و همان است که اکنون یکی از انواع رایج شعر فارسی است و اصطلاحاً آن را(( شعر نو)) و گاهی ((شعر نیمایی)) می گویند یعنی شعری که در یکی از وزن های عروضی قدیم سروده می شود اما شاعر بر حسب نیاز معنوی در کوتاهی و بلاندی مصراع ها و همچنین در بکار بردن قافیه آزاد است. نوع دیگری از شاخه ی تحول شعر فارسی که در آن وزن مطلقا رعایت نمی شود ، بلکه بیشتر کوشش در انتخاب کلمه و توجٌه به تخیٌل و اندیشه است، به ((شعر سپید)) معروف شده است. ** هشدار: انتشار اين مطلب با ذكر منبع بلا مانع است ** دل من در دل شب فريدون مشيري سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است ، پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد. —————————————- در دریای نیلفام خوابهای شیرین شب ، صدف های رنگین خیال را می کاوم ، شاید مروارید رویای تو را در آن یابم. ——————————————- تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم… شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم… تو چیستی که از هر موج تبسم تو… بسان قایق سرگشته ی روی مردابم… ——————————————- بخواب همچو مهتابی که آرام پشت کوه ها می رود و مرا از پرتوش بی نصیب می دارد تو نیز بخواب و مرا از عشقت بی نصیب دار باشد که عشق در وجوت بماند، و آنچنان وجودت از عشق آکنده شود که ذره ذره ی وجودت را بگیرد آنگاه عشق از وجوت سرریز شود… باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش به من بتابد و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد ای امید نا امیدی های من ——————————————- دوست دارم همیشه از تو بنویسم بی انكه در جستجوی قافیه ها باشم بی انكه واژه ها را انتخاب كنم دوست دارم از تو بنویسم كه میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم یك سبد مهربانی از تو دریافت میكنم ——————————————- چه انتظار عجیبی!! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت نه كوششی نه وفایی ؛ فقط نشسته و گوییم : خدا كند كه بیایی ——————————————- آسمون به دریا گفت : این بالا خیلی خوبه ٬ همه جا رو میشه دید ، دریا گفت: این پایین از اون بالا هم بهتره ٬ چون فقط تو رو میشه دید … ——————————————- بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق بشوند به خود بیشتر عشق می ورزند تا به معشوق ——————————————- دوست دارم شب را به غم سر کنم ٬ دفتری را از اشک چشمم تر کنم ، نام آن دفتر نهم دیوان عشق ٬ عشق را عنوان آن دفتر کنم… ——————————————- دوستی فصل قشنگی است پر از لاله سرخ ٬ دوستی تلفیق شعور من و توست دوستی رنگ قشنگی است به رنگ خدا ٬ دوستی حس عجیبی است میان آفتاب و آب ——————————————- خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی… ——————————————- چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی این همه حرف خوب داریم حرف گلایه می زنی اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی ——————————————- در سرزمین عاطفه هایم چون گل روئیدی و من باغبانی آموختم ، اما کدام گل احساس باغبان را می فهمد؟ آیا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه ی یک قطره شبنم یا یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد ؟ ——————————————- من سبزترین واژه ملموس غروبم کاش در این وسعت سبز یکنفر درد مرا می فهمید ——————————————- صداقت و مهربانیت را می ستایم صداقت را از کلامت و مهربانیت را از نگاهت ——————————————- مرا این گونه باور کن : کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته ، خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته !!! نمی دانم مرا آیا گناهی هست؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟ مرا این گونه باور کن.. ——————————————- كلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند. طوطی اعتراض كرد و زیبا شد، كلاغ هم راضی به رضای خدابود. اكنون طوطی در قفس است و كلاغ آزاد ——————————————- خط پیشانی هر جمع خط تنهائیست ،همه گلچین گل امروزند .در نگاه هر کس حسرت بی فردائی است .نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد نقشه ای شیطانی است .زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست ——————————————- عشق ان چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم وبیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم وهیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود . ——————————————- عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی ——————————————- شبی غمگین , شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا.. ——————————————- یکی محبت میکنه یکی ناز میکنه ! اونی که ناز میکنه همیشه محبت میبینه اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست ——————————————- ای چراغ دل تاریكم از این خانه مرو، آشنای تو منم بر در بیگانه مرو، شمع من باش و بمان نور ز تو اشك ز من، جانفشان تو منم در بر پروانه مرو، سوختی جان مرا آه مكن، اشك مریز، از بر عاشق دلداده غریبانه مرو. ——————————————- 1) یكی دلش به 100 دل بنده 2) یكی 100 دل به یه دل میبنده 3) یكی دل به یه دل میبنده و تا آخرش پابنده 4) یكی هر بار به یكی دل میبنده 5) یكی دل میبنده تا بخنده 6) یكی دلش آكبنده مونده به كی دل ببنده 7) حالا تو دلت شماره چنده؟؟؟ ——————————————- دیشب در قلبم زمین لرزه ای به وسعت ٨ ریشتر اتفاق افتاد آنقدر شدید که حتی انعکاس آن را در مغزم نیز احساس کردم تمام مویرگ ها ، سرخرگ ها و سیاهرگ های من در هم تنید درختان و ساختمان های قلبم فرو ریخت خون هم چو سیلی در بدنم جاری گشت و هزاران بلاهای دیگر ………. اما تو چه ساده از همه این حوادث گذشتی فقط به خاطر. فقط به خاطر یک آبادی دیگر… ——————————————- اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار “خدا” بوده ! , اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار “خدا” بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی ؛ بدون تنها محرمت “خدا” بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت “خداست” که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده ——————————————- آدم ها در دو حالت همدیگر را ترك می كنند: اول اینكه احساس كنند كسی دوستشون نداره و دوم اینكه احساس كنند یكی خیلی دوستشون داره بی تو پاییزم.. ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من رفتنم نزدیک است مرگ من کوچ پرستو نیست مرگ من گریه شمع نیست فردایی که گلهایش همه ستاره تو نيستي که ببيني فريدون مشيري مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند می نهد بر شتانه های خسته ام بار نگاه گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست خنجرازپشت روچشیدن بسه اون که میگه دوست دارم دروغه شبهای بی فروغ وماتم بسه به اون که دل داده دل دیوونم اسیروبیچاره شده میدونم اما چیکارکنم نمیشه بدشم نمیشه بی وفایی روبلدشم اگه یه روزقرار باشه بمیرم قبلش من ازتوانتقام میگیرم بلاهایی که به سرم آوردی سرت میارمو بعدش میمیرم دیگه نگو دلم پیش توگیره خودت هم خوب میدونی دیگه دیره خوب میدونی که دست تورو شده عاشق نمیشه دلم ترسوشده دیگه بریدم ازتو و ازهمه هرچی ای امیده قلبهای بی پناه ای امید آسمان هایی به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم ............................... بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود دیدهء عقل مست تو، چرخهء چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود خمر و خمار من توئی، باغ و بــهار من توئی خواب و قرار من توئی، بی تو بسر نمی شود جان ز تو نوش می کند، دل زتو جوش می کند عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود جاه و جلال من توئی، ملکت و مال من توئی آب زلال من توئی، بی تو بسر نمی شود بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی، بی تو بسر نمی شود دل بنهند بر کنی، توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی، بی تو بسر نمی شود گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی، بی تو بسر نمی شود خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای، بی تو بسر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم،بی تو نه مردگی خوشم سر زغم تو چون کشم، بی تو بسر نمی شود <<مــــــــولانا>> در پناه یزدان تندرست ، پیروز و شاد زیوی........ تا درودی دگر بدرود. حالی که یار نیست، دلم را قرار نیست در شهر روزگار یکی کامکار نیست ما عاشقان سائل این شهر عاقلیم ما را در این میانه یکی اعتبار نیست جانا روان شو خود ز در و دهر مردمان از عاقلان شهر دلی انتظار نیست اینجا جنون به رأس کسی سایه نفکند در شهر روزگار مگر هوشیار نیست اینجا کسی دلی به دگر در نبازدا جز عاشقان خویش کسی در دیار نیست امروز روز غصّه و فردا زمان غم اندوه ما همین که کسی غمگسار نیست ای روزگار تلخ سرآیی سرآخرا کاندر زمانه پادشهی پایدار نیست خون می خورم ز دهر ویکی دم نیاورم خونخواره ای عزیز بچون روزگار نیست شارق کمین دهر کمان در گمان نهاد گویی چو ما به شهر کسی تیرخوار نیست (شارق) my heart is dark what are you thinking about now the man of the snow blood and blood up and below never for ever where is the son of the sun? my heart is dark the time ate me I am the learner of the Death in the war - in the peace with friend - with enemy give me a chance for being ; Mr" to be " the world is my word the word is my world I am a verb- Iam an adverb I am a name- I am a frame one day to be - one day not to be one night light- one night dark like a fight one time life- one time Death like a knife who love me? no one I love all- even an animal when will break this wall ? my name is No know when I cry you espy when you cry I die یک شعر نو بسیار زیبا از استادعزیزم برای همه ی شعر دوستان و ادیبان منم و يك دل وحشي كه به كار تو نيايد تو اگر عاقل شهري ،دل مجنونت نشايد من و آسودگي و رامش و آرام ز هم بي خبرانيم من و آوارگي و دربدري همسفرانيم تو و فرزانگي و عقل كُلي يكدگرانيد من و ديوانگي همزاد هم و هم خطرانيم بگذر از سر بي افسرم اي دوست مفكن سايه ي خود بر سرم اي دوست مكن اي يار سبك خويش ، كه ما بار گرانيم مكن اينگونه دلت ريش كه ما خار پرانيم منم و مرغ دل خود-چه خطرها ، چه قفس ها منم و يك سر سودا، چه هوي ها ، چه هوس ها به جهاني كه در آنيم منم و يكسره سودا كه همه روزه زيانيم بگذر از خرقه ي صد پاره ي بيچاره اي چون من مكن آواره تر آواره اي چون من درمي نيست به هميان من اينجا كرمي نيست ز شاهِ زمن اينجا نخرند و بفروشند چه فخران كه به ما-گر كه به بازار جهانيم منم و يك دل ديوانه- كه فرزانه چنانيم منم و يك دل عاشق كه خريدار ندارد سكّه ي عشق من امروز بازار ندارد رسد اي دوست يكي روز كه با زر نخرندش رسد اي دوست يكي روز كه با سر ببرندش رسد آندم كه خريدار تو گردند رسد آندم كه به بازار تو گردند آيد آنروز كه ديگر نخري شان بفتد روزي ز بازار ِ تو هم سكّه ي ايشان نخور اي دوست غم دهر- كه اين زهر اگر صبر كني،شهد نمايد همه احوال دگرگون شود و خود دگر آيد به سر آيد شب ِ ديجورِ جهان هم ز در آيد سحرِ بختِ كهان هم منم و يك دل پردرد - نه ام سنگ صبوري بگشودم اگر اين سينه برِ سنگِ قبوري بنهادم اگر اين سر به مزاري تو مخوان يار من اي دوست كاين مزار دگران است و هنوزا نگران است منمش سنگ صبوري- منمش سنگ قبوري وي و يك سينه ي پُر آه - كه من دانم و بينم كه كشد بيش ز من پيش ِ من او آه بگهگاه از آنچه گذرانده است از آن عمر كه طي گشت از آن وقت كه بگذشت ز جهاني كه فراموش نمودش ز جهاني كه فراموش نمودش دوش آغوش خوش و گرم نگاري بود و بگذشت حالي امروز نگر خاك چه آغوش گشودش من اگر عابر اين شهر ِ شبانه ام به دياري است روانه ام به سكوتي اگر از كوت گذشتم به دل و جانست ترانه ام شب ِدلْ مُرده ي من پيش تو مُرده است نگه كور تو اندر شب من راه نبرده است من اگر در نگه ات بي سر و پايم من اگر ژنده وشي پير و گدايم وگر آلوده ردايم من اگر كولي ِ ژوليده ي شهرم من گرآواره ي دّوارم و دهرم من اگر با تو نشايم ، شه شهر خود و شهزاده ي خويشم به شما دل ندهم ، دل نستانم نخرم عشوه از اين شهر و بدان نيز كرشمه نفروشم نرود پند تو فرزند بگوشم سخن از تو ننيوشم تو اگر مست ، مني باده فروشم تو اگر باده فروشي ، من از اين باد ننوشم كه بَرَد هَنگ ِ تو هوشم كه بَرَد رنگِ تو رويم كه من انگورم و مويم من اگر مستم و پستم من اگر نستم و هستم يكي آيينه بدستم كه به باطل نشكستم تو به باطل بشكن آينه ات را تو به ديگر ببر آري و نه ات را كه منِ بي سرو پا حق يا خطا در دو جهان چون دگران بر چو تو امّيد نبستم نپرستم بُت ِ زرّين ِ شما را و نيفتم به چنين روز خدا را مس ِ مسكين من و ما را كه نجويم من از آفاق، هما را كه نخواهم من از اين زاغ ، سها را كه نگيرم من از اين لوْن ِ تلوّن چو تو رنگي تو زرنگي - تو نهنگي- تو پلنگي كه من آهوي وقارم شب صحرايي ِ من پُر ز ستاره است روزم از آينگي آشكاره است I believe that we cannot live better than in seeking to become still better than we are socrates من معتقدم در تلاشیم تا بهتر باشیم بهتر از آن که هستیم و بهتر از این راهی برای زیستن نیست سقراط هر کجا هستم باشم به درک من که باید بروم پنجره فکر هوا عشق زمین مال خودت من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد تیپ باید زد جور دیگر اما کار را باید جست کار باید خود پول کار باید کم و راحت باشد فک و فامیل که هیچ با همه مردم شهر پی کار باید رفت سید خندان یه نفر سوئیچم کو؟ منوچهر نیستانی Let every day be a dream we can touch Let every day be a love we can feel Let every day be a reason to live Claudia Adrienne Grand بگذار هر روز رویایی باشد در دست بگذار هر روز عشقی باشد در دل بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی کلودیا آدرین گراندی شب ها كه سكوت است و سكوت است و سياهي آواي تو مي خواندم از لايتناهي آواي تو مي آردم از شوق به پرواز شب ها كه سكوت است و سكوت است و سياهي وين شعله كه با هر نفسم مي جهد از جان خوش مي دهد از گرمي ِ اين شوق ، گواهي ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذّت اين چشم براهي اي عشق تو را دارم و داراي جهانم همواره تويي ، هر چه تو گويي و تو خواهي گُلا در آتش عشقت بلاكشانم من چه آتشي تو نگارا كه كهكشانم من بر آب و آتش عالم نشسته ام سرخوش مگر كه آتش عشق تو در نشانم من چو آبِ وصل نديدم،كشيدم اين آتش چه آتشان ِ دگر كز تو در كشانم من عدوست آنكه برنجد زبيش وكم اي دوست به پيش هجر و وصالت چه سرخوشانم من نشان ِ دوست به صد كوست ،اي دل غافل نشان ز من ز چه جويي كه بي نشانم من تو رفتي و بنماندم دگر شكيب ، حبيب نگر نگر كه ز هر مو چه خونفشانم من اگرچه شارق ِ خويشم ، بَر ِ تو درويشم بخوان غلام ِ تو و عبدِ مهوشانم من باتو هستم ای مسافر این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنه
نرم نرمک می اید ارام ارام می نشیند لرزان لرزان می خندد تر سان ترسان می گوید : دوستت دارم! در جهاني بي وزن وزن ِ كَس پيدا نيست در جهاني بي وزن هر كسي با من ِ خود مي كشدت هر كسي با من ِ خود مي كُشدت در جهاني بي وزن ، جملگي موزون اند در جهاني بي وزن دل خود را چه فروشيد به سنگ ؟ كه در اين شهر فرنگ همه ناموزون اند نه سرآغاز زمينش پيداست نه سرانجام زمان مگس و خرمگس اينجا شاعر همه عارف زاده اند همه صوفي همه صافي پس چه كس كوفي بود ؟ پس چه كس كوفْ سرود؟ در جهاني بي وزن همه صاحب سبك اند همه صائب اينجا من ندانم كه در اين رنگارنگ رنگ بومم چون است ؟ دل من مجنون است همه ديگر بيدل بس كه در شهر جهان زندگي وارون است منم و اين سر بي سامانم كه ندانم كه كرا گردانم كه ندانم كه چرا چرخانم منم و اين شب بي حاصل من كه شود يك شبي خود قاتل من منم و روز دراز صبرم كه كند عاقبت اينجا قبرم دل تو كافي نيست خنجري مي بايد كه درد پرده ي اين وهم سپيد كه در اين شعرنوي سرخ و سياه نشود قافيه تنگ اي دل تنگ ، اي دل سنگ تا هست جنگ از: عليرضا هاشمي پور-شارق*** امروز بسی دشوار بود٬ امید به کرم از مجرای خاصی داشتم ولیک میسر نشد٬ الحق که خواجه حال مرا دانست! دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا باشد که بازبینیم دیدار آشنا را نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا روزی تفقدی کن درویش بینوا را با دوستان مروت با دشمنان مدارا گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را اشهی لنا و احلی من قبله العذارا کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را دلبر که در کف او موم است سنگ خارا تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا ساقی بده بشارت رندان پارسا را ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را باز کن پنجرهها را که نسیم از فریدون مشیری باز کن پنجرهها را که نسیم از فریدون مشیری گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد ------- دوست دختره يارو بهش ميگه:اگه توجه کنی مي بيني که نگاهم باهات حرف ميزنه.يارو ميگه: اينقد پلک نزن ، صدات قطع و وصل ميشه بی تو نه امور جهان لنگ میشه نه بین زمین و آسمون جنگ می شه نه کوه آب میشه فقط دل من واسه تو یه ذره تنگ میشه تو زندگی مثل زودپز باش ….. موقعی که جوش می یاره و قل قل می کنه در کمال آرامش سوت می زنه 2-کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست 3-پیام زرتشت: خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار 4-تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! 5-گل نيست چنين سركش و رعنا ، كه تويي مه نيست بدين گونه فريبا ، كه تويي غم برسر غم ريخته ، آن جا كه منم دل برسردل ريخته ، آنجا كه تويی 6-من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست...پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟...میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمهات بندازی...ولی من نمی تونم جلوی اشکم رو که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...ببین ..من یه دل دارم که کارش منت کشیدنه....تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم وقتي دل شكسته بودم تو رسيدي از زمـــونه خسته بـــودم تو رسيدي ................................ گفتي تو قلب يه رنگت خونه دارم هر نفس فقط تــو رو بهـــونه دارم گفتي تـو دنيا فقط تـــو مهــربوني تا ته جاده عشق باهام مي موني ................................. ديگه تا يكي شدن چيزي نمونده اون چشــاي ناز تو غم سوزونده ******* تو رسيدي شب سفر كرد شب چشمات در بدر كرد تو رسيدي چو گــــل صبح عشق تو قلب من اثر كرد ........
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
مثل تمام روزهاي رفته بر من
مثل اندوهي که سالها ابستن اش بودم
ديگر صداي پيچش موهوم سيم هاي زرد رنگش
همچون خوشه هاي گندمزار پارسال
در گوني خاطرات
دفن شده بود
ساز شکسته من
بر سينه ديواري که با انگشت کودکي هزار ياد باد
رويش نوشته بودم
در گرد مرگ زمان
گم بود
سازشکسته من
صدايش را با مشتي اندوه
تعويض کرده بود
ساز شکسته من
ناله ي شبگير مرا
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در اينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري ؟
نه
از آن پاکتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
آی عشق می کنی دوباره گمراهم
دردا ، من جوانی را به سر کردم
تنها ، از دیار خود سفر کردم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا ،اولین عشق مرا بردی
دنیا ، دم به دم مرا تو آزردی
دریا ، سرنوشتم را به یاد آور
دنیا ،سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا ، بی نشان و بی هم اوازم
میروم شب ها به ساحل ها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته ی دریا
می نویسم اوج غم ها را
دریا ،اولین عشق مرا بردی
دنیا ، دم به دم مرا تو آزردی
دریا ، سرنوشتم را به یاد آور
دنیا ،سرگذشتم را مکن باور
Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast
***************************
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )
Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand
***************************
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )
Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast
***************************
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)
Aknoon to ba marg rafte e va man inja tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas gami be to nazdiktar mishavam.in zendegi man ast
***************************
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)
Vaghti khastam zendegi konam,raham ra bastand.vaghti khastam setayesh konam,goftand khorafat ast. vaghti khastam ashegh shavam goftand doroogh ast. vaghti khastam geristan,goftand doroogh ast. vaghti khastam khandidan , goftand divane ast. donya ra negeh darid mikhaham piyade shavam.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)
agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari
***************************
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)
Be ۳ chiz tekye nakon , ghoroor , doroogh va eshgh. adam ba gharoor mitazad , ba doroogh mibazad va ba eshgh mimirad
جیغ باد پاییزی نوازش من
گریه ی آسمان پاییزی همدم من
من پاییزی تو پاییزی او پاییزی
زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی
با توام ای زیبای پاییزی
چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی
تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی
بی تو من پاییز پاییزم
کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی
کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی
و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی
ای پاییز دوست داشتنی من
بی تو هیچم بی تو پاییزم
دوستت دارم ای عشق پاییزی من
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
شراب حسرت می نوشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من دست در دستم
کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست
تا آخر زمین گردش می کند
مرگ من آواز چکاوک است
در کوچ زمستانی
مرگ من دشتی است
به وسعت ابدیت
مرگ من سراسر خون است
از فرق شکافته فرهاد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از غروب خورشید سرخ است
مرگ من حسرت رسیدن است
مرگ من ابتدای ازل نیست
و انتهای ابدیت هم نخواهد بود
مرگ من تنفس ماهی است
در خفگی حوض
مرگ من ستاره ای است
در آسمان هفتم
مرگ من بر روی شانه ام
آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است
مرگ من آغازی بر رسیدن بهار
در تمام اعصار تاریخ است
مرگ من بال پروانه نیست
که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد
مرگ من بید مجنون نیست
که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد
مرگ من شیون ندارد
مرگ من شیرین است
اما هیچ فرهادی عاشق ندارد
مرگ من لیلی است
اما هیچ آواره مجنونی ندارد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از پشت صبح پیداست
مرگ من در طلوع آسمان پیداست
مرگ من از پشت بال پروانه پیداست
مرگ من در آیینه چشمانم پیداست
در صدای جویبار پیداست
در صدای دریا پیداست
در سکوت کوه پیداست
در هاله ماه پیداست
مرگ من نزدیک است
مرگ من فرداست
فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد
ستارگانش همه خورشید
خورشیدش همه دریا
دریاهایش همه صحرا
صحراهایش همه سراب
سرابهایش همه حقیقت
حقیقتش همه فردا
و فردایش خواهد رسید
مرگ من نزدیک است
مرگ من با طلوع خورشید می رسد
با صدای پای نسیم می رسد
مرگ من زمانی خواهد رسید
که همه چشمان عاشق باشند
و همه کویرها پر از شقایق باشد
مرگ من آنگاه می رسد
که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد
و هیچ هجرانی در یاد نباشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من بی صدا می رسد
اما من صدای نفسهایش را
در دستانم می فهمم
رنگ آنرا می فهمم
سرمایش را می فهمم
من مرگ را می فهمم
می فهمم که آمدنش نزدیک است
می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است
می فهمم که با طلوع فردا
مرگ من نزدیک است
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون اينه پاک آب مي نگرند
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهکرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده سکت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي که ببيني
جز عشق نیست
با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند
بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند
کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند
چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند
هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند
قصه های تلخ روشنیدن بسه

بگم ازبی وفاییت کمه



ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
باید از پیوند تو سرشار شد شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است




اگه کسی رو دوست داری، نه براش ستاره باش، نه آفتاب، چون هر دو شون مهمون زود گذرند، پس براش آسمون باش که همیشه بالای سرش باشی. 

به او بگویید دوستش دارم٬ به او که گل همیشه بهار من است٬ به او که قشنگ ترین بهانه برای بودن من است.

به او که عشق جاودانه من است

سرزنش بار به من مينگرد
باز در چهرۀ من ميخواند
که چها بر دل من ميگذرد
ميکند مطلب خود را دنبال:
«بچهها! عشق گناه است، گناه
واي اگر بر دل نوخواستهاي
لشگر عشق بتازد بيگاه».
مينشينم، همه ساعت خاموش
با دل خويشتنم دنيائيست
ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما
در دلم با غم تو غوغائيست
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بيخبر داد کشيدم: «غائب!»
رفقايم همگي خنديدند
که جنون گشته به طفلک غالب
بچهها هيچ نميدانستند
که من آنجايم و دل جاي دگر
دل آنهاست پي درس و کتاب
دل من در پي سوداي دگر
من به ياد تو و آن روز بهار
که تو را ديدم در جامۀ زرد
تو سخن گفتي، اما نه ز عشق
من سخن گفتم، اما نه ز درد
من به ياد تو و آن خاطرهها
ياد آن دوره که بگذشت چو باد
که در اين وقت به من مينگرد
از پس شيشۀ عينک، استاد
با خيالت خوشم از اول زنگ
لحظهاي فارغ از اين دنيايم
زنگ خوردهست، «منوچهر» بيا
تو «فريدون» برو، من ميآيم
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت
منواز یاده تو برده
هنوزم هوای خونه
عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تو رو یاد من می یاره
با تو من چه کرده بودم
که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت
سرد و بی صدا شکستی
به گذشته برمیگردم
به سراغ خاطراتم
تازه میشم از دوباره
از کتاب خاطراتم
به تو میرسم همیشه
در نهایت رسیدن
هرکجا باشی و باشم
به تو برمیگرده حتماً
این تویی همیشه من
تویی آیننه تقدیر
با همه شکستن از تو
نیستم از دست تو دلگیر 
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
سايه شدم، و صدا كردم
كو مرز پريدنها، ديدنها؟ كو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو
مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد
دستم در كوه سحر "او" ميچيد، "او" ميچيد
و ندا آمد: و هجومي از خورشيد
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر
آوازي از ره دور: جنگلها ميخوانند؟
و ندا آمد: خلوتها ميآيند
و شياري ز هراس
و ندا آمد: يادي بود، پيدا شد، پهنه چه زيبا شد
"او" آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم
و ندا آمد: پرها هم
و ندا آمد: پرها هم
نبسته کس به من دل
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
قصه ای از شب
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
"مهدی اخوان ثالث"
از این واژگان
که چه خیس , چه خشک
مانند مورچگان روی خطوطِ بی قرار دویدن
صف می کشند و تیر باران
دلم گرفته :
از هر چه تصویر جهان در چشمانت که خط خطی ست
دوست دارم
با " دوستت دارم "
سخیف ترین انشا را بنویسم و به تعداد نفر ها تکثیر
دوست دارم
از تمام سر بالائی ها پائین بدوم
از همه ی سرازیری ها صعود
نه!
این حادثه دل به پایان نمی دهد
بویِ تو در تویِ دهلیزهای قدیمی دارد و
عطشی بی انتها
سیرم از هر چه سراب و سرود آب
آبی که ابر و ابروی تو را می نوشد
چونان عابری که عبایش را دریده
برهنه بر جاده ی رسوائی اش
رد انگشتانش را حک می کند
کوزه ام را می شکنم
تا آب بداند
هم قد تشنگی ام نمی شود
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
آیینه سکندر جام می است بنگر
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم...
در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک
دریادلان ز اوج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید
افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
چون مفلس گرسنه بخوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
بی آنکه از بان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم
غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد
بکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتی میان آتش و آب است نسبتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
چندان اثر که قطره اشک محبتی
"رهی معیری (سایه عمر)"
بهار را باور کن
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....
بهار را باور کن
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخون
♥من 2 تا تو را دوست دارم ... يکي اين دنيا ... يکي اون دنيا ...
♥تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را ...
♥عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
♥رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند
♥ از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم
♥از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم
♥ زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم
♥اگه يه روز سراغم رو گرفتي و ازم خبري نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
♥خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
♥ عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!
♥هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند
♥ بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد
♥ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه
♥چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟ اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري
♥ اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه
♥عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
♥ بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند
♥اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم
♥پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
♥زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است .....
ياد تو تکرار است
♥هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
♥اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
♥ اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنبال کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست
♥دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني
♥شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
♥ موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني که الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه
♥ وقتي كسي رادوست داري، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازي كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. و وقتي كه كسي تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهاي تنها باشي، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست
♥مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
♥يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم.
♥ اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
♥دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست
♥نديدم بهاري محبت ز ياري دلم غرق خون شد عجب روزگاري زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت... حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي... جدايي سخت است نه به سختي تنهايي... نگاهي آشنا به ياس کردم ... تو را در برگ گل احساس کردم ... خلاصه در کلاس ناز چشمت ... دو واحد عاشقي را پاس کردم....
♥بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
♥سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
♥اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...
♥ به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...
با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم
♥هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
♥اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
♥شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد... گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي...
♥نه!نرو!... صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم... اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم... اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم ..... صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

بیا بازم مثلِ قدیم ، با هم دیگه بریم شمال !
دلم گرفته ! راضیاَم به این خیالای محال !
منُ بِبَر ! تا آخرِ جادّهی چالوس بِبَرَم !
تا شیشهی بارونیُ خیسِ اتوبوس بِبَرَم !
تا جای پات رو ماسهی داغِ مُتلقو بِبَرَم !
تا آخرین دلهرهی نگاهِ آهو بِبَرَم !
منُ بِبَر تا گُم شُدن تو اون چشای بیقرار !
تا ساختنِ قصرِ شنی رو ساحلِ دریاکنار !
دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر !
جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر !
یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس !
نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس !
یادش به خیر لحظهای که ، چشمای ما دریا رُ دید !
نورِ چراغِ زنبوری ، رستورانِ اسبِ سفید !
یادش به خیر شنای ما ، میونِ موجای بَلا !
خاطرههای مشترک ، وقتِ سفر تو جنگلا !
دِلَم پُرِ بیا بازم با همدیگه بِریم سفر !
جای ما اونجا خالیه ! منُ بِبَر ! منُ بِبَر !
یه عمره جادّهی شُمال ، منتظرِ عبورِ ماس !
نمیدونه یکی از اون دوتا قناری بیصداس !
شاعر؟
خوشا بخشش ، خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست
خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل
خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و
خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن
خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار
اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست
تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من
من تن خسته را دریاب
مرا هم خانه کن ، تا صبح
نوازش کن مرا ، تا خواب
همیشه خوابتو ددین
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود
از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزدیک
تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق
مرا آتش زدی ای عشق
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
| Design By : Night Skin |



